تبليغاتX
جوجو نوک طلا و پیشی پشمالو

وقتي اومدي كسي تورو نديد اما..... من ديدمت

كسي تورو حس نكرد ولي....ولي من با تمام وجودم حست كردم

هميشه دلم ميخواد برات شعر بنويسم عاشق باشم ........

تا بفهمي كه تو تمام زندگي من هستي تو براي من هيچي نزاشتي ولي ..ولي همين خورده و ريزي كه برام مونده حسش  زندگي يه .....

 

 

كسي كه مامور دفن من هستي به حرفاي من گوش كن دستم را از تابوت بيرون بزار تا همه بفهمند ارزو داشتم و به ان نرسيدم

چشمهايم را باز بگذاريد تا همه بفهمند كه چشم به راه بودم و به ان نرسيدم

قالب يخي به شكل صليب بر مزار من بگذار تا با اولين طلوع خورشيد اب شود و به جاي عزيزي كه دوسش دارم بر مزار من گريه كند

سلام قلب شما هم اسیره    نظر یادت نره

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:57 توسط جوجو نوک طلا و پیشی پشمالو |

 

قبل از هرسلامی یه یا الله می گن ...... بهد از هر سلامی هم یه علیک می گن .....

من قبل از سلام باید یه مطالبی رو به عنوان یا الله گفتن باید بگم .

این مطالب اینا هستن که : این وبلاگ به دلیل این آپ نشد که قرار بود یه بار داداشی

 آپ کنه و یه بار خواهر .... یه مدت طولانی که من نبودم خواهرم سورنا هم با توجه به

احترامی که واسه برادرش قائل هست چند بار آپ نکرد آپ قبلی رو که کرد دیگه آپ نکرد و

منتظر من بود . من هم از اینکه دیر آپ کردم از همه دوستان گل و عزیز و مهربونم مهذرت

 می خوام باید ببخشید دیگه .


گریه های مادر

 

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟

 

مادرش به او گفت: زيرا من يک زن هستم.

 

پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم.

 

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد.

 

بعدها پسر از پدرش پرسيد: چرا مادر بي‌دليل گريه مي‌کند؟

 

پدرش تنها توانست بگويد: تمام زنها براي هيچ چيز گريه مي‌کنند.

 

پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل گشت ولي هنوزنمي‌دانست که چرا زن ها

 

 بي‌دليل گريه ‌مي‌كنند.

 

بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد‌.

 

او از خدا پرسيد: خدا يا چرا زنها به آساني گريه مي‌کنند؟

 

خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم مي‌خواستم که او موجود بخصوصي باشد بنابراين

 

شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه‌ي دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه‌هايش

 

 آنقدرنرم باشد که به همه آرامش بدهد. من به او يک نيروي دروني قوي دادم تا توانايي

 

تحمل زايمان بچه‌هايش را داشته باشد و وقتي آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي‌اعتنايي آنها ر

 

ا نيز داشته باشد.


به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده‌اند او تسليم نشود و

 

همچنان پيش رود.به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم، حتي زمانيکه مريض

 

 يا پير شده است بدون اينکه شکايتي بکند.به او عشقي داده ام که در هر شرايطي

 

 بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.

 

به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و

 

هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.

 

به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش

 

 آسيب نمي‌رساند. به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده

 

 و با وفاداري کامل در کنار شوهرش بماند.

 

و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد.

 

اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز

 

 داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک مي‌ريزد.

خدا گفت:مي بيني پسرم زيبايي يک زن در ظاهر او نيست بلکه زيبايي يک زن در

چشمان او نهفته است زيرا چشمان او دريچه‌ي روح است و در قلب او جايي که عشق

او به ديگران در آن قرار دارد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:46 توسط جوجو نوک طلا و پیشی پشمالو |

وقتي عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش نگران دلت باش كه بهت اطمينان كرد

 

در جلسه امتحان عشق مانده ام و يك برگه ي سفيد

يه دنيا حرف ناگفته

يك بغل تنهايي و دل تنگي

درد و دلم توي اين كاغذ جا نميشه

در اين سكوت بغض الود قطره كوچكي در چشمانم سرسره بازي ميكند

من ماندم و برگه ي سفيد

عشق نوشتني نيست فقط ميتوانم توي برگه امتحان يه قلب كوچك كه در حال تپيدن هست برات بكشم

و وقت تمام شد تمام برگه ها بالا.............ومن مردود از اين امتحان به جرم عاشق شدن واقعي عشقي كه نميشه نوشتتش حتي درك اونم براي خيلي ها سخته...مثل گل من

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:41 توسط جوجو نوک طلا و پیشی پشمالو |

نامت را خورشید می گذارم،اما نه خورشید را غروبی است ، نامت را رود می نهم افسوس که رود هم

 

انتهایی دارد  ، تو را بهار می نامم اما نه خزانی در پیش است

 

پس تو را عشق می نامم در صدف قلبم  ٌ جاودانه جاودانه

 


 

 

خواب ديدم در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم

 

بر پهنه اسمان صحنه هايي از زندگيم همچون برق از جلوي چشمانم گذشت

 

در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ها ديدم

 

يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا

 

وقتي آخرين صحنه درمقابلم برق زد به پشت سروجاي پاهايمان روي شن ها نگاه كردم

 

متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير پر پيچ وتاب زندگي ام فقط

 

يك جفت پا روي شن نقش بسته آن هم در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم

 

 

دلم شكست و به درگاه خداوند شكايت كردم:

 

خدايا تو كه گفتي بودي اگر به دنبال تو بيام در تمام راه با من خواهي بود 

 

تو كه گفتي هيچ گاه تنهايت نخواهم گذاشت

 

ولي نمي فهمم چرا تو در سخت ترين لحظات زندگي ام

 

هنگامي كه بيش از هر وقت ديگري به تو احتياج داشتم مرا تنها گذاشتي؟

 

خداوند با مهرباني پاسخ داد:دوست عزيزم

 

من همواره در كنارت بوده ام و هيچگاه تو را تنها نگذاشته ام

 

اگر در سختي ها ،آزمون ها، و رنج ها فقط يك جفت پا ديدي

 

زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي كردم 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:9 توسط جوجو نوک طلا و پیشی پشمالو |

 

چه قدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم

هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت

باشي حس كني هنوز دوسش داري .

 

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير اوار

غرورش همه ي وجودت له شد .چه قدر سخته تو خيالت ساعت ها باش حرف

 بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي . چه قدر سخته وقتي پشتت

 بهشه دونه هاي اشك گونتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز

دوسش داري . چه قدر سخته گل ارزو هاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار

 توي خودت بشكني ...

و اون وقت اروم زير لبت بگي گل من باغچه ي نو مبارك .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 2:8 توسط جوجو نوک طلا و پیشی پشمالو |

تو در جان منی من غم ندارم

تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد

وگر معشوقه ای سهمم جنون باد

تویی تنها تویی تو علت من

تو بخشاینده ی بی منت من

صدایم کن صدای تو ترانه ست

کلامت آیه هایی عاشقانه ست

تو را من سجده سجده می پرستم

که سر بر خاک بر زانو نشستم

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:32 توسط جوجو نوک طلا و پیشی پشمالو |

دوستم داشته باش
بادها دلتنگند
دستها بيهوده
چشمها بي رنگند

دوستم داشته باش
شهرها مي لرزند
برگها مي سوزند
يادها مي گندند
باز شو تا پرواز
سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ
عشقبازي با ساز

به وبلاگ خواهر ( سورنا ) و برادر ( محمد ) خلاصه داداش محمد و آبجی سورنا خوش آمدید .

Home
Email
Night Skin